درخت سایه گستر ،
بال های خسته ی این پرنده ی غمگین را ،
در شاخسار امن و پرغرور تو ،
پناهی نبود ! ...
سرت سبز ...
آسمانش را از او مگیر ...
*عسل فلاح . تیر ۱۳۹۰*
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 19:8 توسط عسل فلاح
|
از آنسوی کوه ها و جنگل های سبز و بارانی آمده ام ...
همه جا مه بود ...
چشمهایم را بستم !
عطر وحشی پونه و وزوز بال پروانه ها ،
مرا تا تو رساندند ! ...
بیدار شو ...
برایت پونه و پروانه آورده ام ...
*عسل فلاح . اردیبهشت ۱۳۹۰*
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 19:6 توسط عسل فلاح
|
برای من ،
بهشتی هم اگر باشد ،
ابریست ! ...
*عسل فلاح . خرداد ۱۳۹۰*
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 19:0 توسط عسل فلاح
|
بهت فرسوده ی وجود مه آلود و غمگین من ،
هجوم سهمگین دستان باران بهاری او ،
پوست نازک لبهای منتظر من ،
و بخار چای ...
سکوت سرد غروب برفی ...
*عسل فلاح . اردیبهشت ۱۳۹۰*
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 18:58 توسط عسل فلاح
|
تو باش و دستهای آفتابی خورشید ...
تو باش و چشمهای بارانی آسمان ...
و من می مانم و
یک فنجان خالی از صداقت ! ...
*عسل فلاح . اردیبهشت ۱۳۹۰*
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 18:53 توسط عسل فلاح
|
تو باش و دستهای آفتابی خورشید ...
تو باش و چشمهای بارانی آسمان ...
و من می مانم و
یک فنجان خالی از صداقت ! ...
*عسل فلاح . اردیبهشت ۱۳۹۰*
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 18:53 توسط عسل فلاح
|
وز وز التهاب غمگین وجودم ،
نوازش عطر سکوت رمزآلودش ....
بی تابی خسته ی کویر دستهایم ،ُ
آرامش سبز باغ دستانش ...
تشنگی داغ ساحل حسرت ،
و بوسه های آبی آغوش سخاوتمند دریا ...
*عسل فلاح . اردیبهشت ۱۳۹۰*
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 18:48 توسط عسل فلاح
|
تکیه کرده ام ،
به سکوت صدایی ،
که ابرها را می رقصاند ! ...
به هجوم شانه هایی ،
که خورشید را می بوسید ! ...
به پرنده ی غمگین مهاجری ،
که هر روز صبح ،
آسمانش را گم می کرد ...
*عسل فلاح . اردیبهشت ۱۳۹۰*
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 18:39 توسط عسل فلاح
|
می بوسمت ...
آسمان ، از سکوت خاکستری اش ،
شرمسار می شود .....
درخت بادام حیاط غمگینمان ،
شکوفه می کند ...
و آشیان کوچک گنجشکها ،
از آواز عشق ،
لبریز می شود ...
*عسل فلاح . اردیبهشت ۱۳۹۰*
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 18:34 توسط عسل فلاح
|
معشــــــــــــوق من ،
با دانه دانه های برف زمستان ، می رقصــــــــد ...
زمزمه ی باد بهــــــاری را ، می خوانــــــــــــد ...
آفتاب ســــــرخ تابستان را ، عشق می ورزد ...
و اندوه پاییزی حیات کوچکمان را ، نم نم ، می بارد ...
معشـــــــــــوق من ،
عاشـــــــق ترین معشــــــــوق هاست ...
بهار ۱۳۸۹
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 1:10 توسط عسل فلاح
|
دفتر روزگاران مرا ،
سکوت و فــــــــــــریاد شب و روز ،
ورق می زند ...
قاصـــــــدکی رفت ...
شاپـــــــرکی پرید ...
درختـــــــــی تکید ...
و زمیــــــن ، دانه ای در بر گرفت ...
فروردین ۸۹
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 2:46 توسط عسل فلاح
|
آغوش طلایی دشت ... ،
آواز غریب باد ... ،
و بوسه های گرم خورشید ...
بند بند پیکر عریان و غمگینم را ،
قاصدکانی می سازم ، رقصان ... در بیکران دشت ...
من ... تمام می شوم ...
او ... بیدار می شود ... !
بهمن ۱۳۸۸
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 3:11 توسط عسل فلاح
|
دختــــــــران آسمـــــــــــــان ،
ابـــــــــــــــــرهای پاره ی شب را ،
به هم می دوزند ...
ستـــــــــــــــــــــاره ی کوچک من ،
از روزنه ی پتوی هــــــــــزار تکـــــــــه ی ابر ،
شوق میهمــــــــانی ترانه ی باران را ،
می رقصـــــــــــــــــــــد ...
مهر ۸۸
+
نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 17:16 توسط عسل فلاح
|
دل من ، از تـــــــــــــــــب او،
قفســــــــی ساخته بر قامــــت من ...
تلخی اندوهبـــــــار تاریک فــــــــــــــراقش را ،
ستارگــــــــــــــــــــــــــــــــان شب ،
با دل مــــــــــــــــــــن ،
می گرینــــــد ...
شهریور ۸۸
+
نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 17:2 توسط عسل فلاح
|
طاعــــــــــون یأس ، دیوار به دیوار ،
پنجه بر هر پیکـــــــــــر بی جان ،
به جنگ است و به فتح ... !
مردمکــــــــان شهـــــــر من ،
زیرچـــــــــادرغبــــــــــار انــــدوه ،
زمزمــــــــه ی رقص شاپــــــرک ها را ،
خیـــــــــــــــــال می بافند ! ...
۳ مهرماه ۱۳۸۸
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 18:50 توسط عسل فلاح
|
سکـــــــــــــوت خاکســتری اش ،
جنــــون بیشـــــه زار است و
نـفـیــــــــــــــــر آسمان ...
مرغــک کوچک من ،
پرهای آبـــــی اش را ،
به هجــــــــوم صخــــره ، می بافـد ! ...
سیاهی شب ،
به سپـیـــــدی روز ،
گره می خورد ! ...
من می مانم و سکــــوت ! ...
و شب و روز خاکستـــــــــری ...
تقدیم به اندوه پدرم ...
اول مهرماه ۱۳۸۸
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 21:0 توسط عسل فلاح
|
بوی گس گل ...
زمزمه ی رمـــــزآلود باران ...
و خنکای رقص وار نسیــــم ...
ستاره ی کوچک پنجره ی اتاق من ،
پشت چادر ابـــــــر خاکستری ،
رویای سفر تا فردای مرا ،
می آرامــــــد ...
شهریور ۸۸
+
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:2 توسط عسل فلاح
|
از میان سنگـــــرامن شانه هایش ،
قاصــــــــدک رویاهــــــایم را ،
تا اوج سکـــــــــوت آسمان ،
به رقص ، می فرستم ! ...
خوشبختـــــــی مـرا ،
ستارگان شــب ،
آواز می خواننــــــد ...
مرداد ۸۸
+
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 0:56 توسط عسل فلاح
|
من ، گندمـــــــــزار دردم ...
بیکــران سکــــــــــــوتم و
خاموشی فــــــــــریاد ! ...
مرغکی در دل من ،
از شب ســـــرد قفس
می خواند ...
شهریور ۸۸
+
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 0:50 توسط عسل فلاح
|
از شب و روز نگــــــــاه روشنش ،
صـــــد ماه وخورشیـــد می خواهم ،
تا بیاویزم به طاق دلتنگ آسمانم ...
بـــــــــــــآد ،
چشمانش را ، می بنـــــــــــــــــدد ...
مرداد ۱۳۸۸
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 3:7 توسط عسل فلاح
|
یه شب نقــــــــــره ای مهتاب ،
گفت : چشماتو آهستــه ببند ...
تو گوشم ، قصـــه ی مآهـــــــــــو گفت ...
چشمامو که باز کردم ،
من مونده بودم و
خورشیــــــــــد ...
مرداد ۱۳۸۸
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 17:8 توسط عسل فلاح
|
دستهایم را ،
مترسک عریانی ساخته ام ،
ایستاده بر بام مزرع بی بار وجودش ! ...
چه بردبار و حزن آلود ،
در کولاک درد ،
پاس می دارم ، تن بی حاصلش را ...
خـــــــــــــــزان ، در گــذار است ...
و
زمستــــــــــــان ، در شتـــــــــاب ...
تیر. ۱۳۸۸
+
نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 0:58 توسط عسل فلاح
|
پدرم آینــــــــــــه ی وسعت عشق ،
دشت بی غـــــــــــــــــایــت درد ...
تا پرد مرغکی از شاخه ی بیـــد ،
در دلش صــــــــــــــــدها مرغ ،
می پراند به دریـــــــــــغ :
دختـــــــــــــــرم ،
روحــــــــــــــت شــــــــاد ...
اردیبهشت ۸۸
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 1:14 توسط عسل فلاح
|
خیــــــــــــــــــــــال حضورت ،
تجســــــم ظهــــــــــــــور خورشید است ،
در بیکــــــــــــــــــــران وهــــــــــــــــم ...
نازک و عمــیـــــــــــق و سخاوتمنـــــد ...
پاک و شگــــــــــــــــرف و رمزآلـــود ...
چه باکـــــــــــــت خورشیدکم ؟ ...
گسترده شو به خاموشی عریان آیینه ام ...
خرداد۸۸
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:52 توسط عسل فلاح
|
خورشــیــــــــــــــــد می خوابد ...
شــــــــــــــــب بیــدار می شود ... ،
و وسعت ستارگان ، در آسمان چشمـــــــــانش ،
به رقص می آیــنــــــــــــــــد ...
مـــــــــــاه من ، سرشار از ضیافت شگـــــــــرف چشمانش ،
انــــــــــــدوه می تابد از خیــــــــــــــال بیداری خورشیـــــــــــد ...
خرداد۸۸
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:44 توسط عسل فلاح
|
در فراســـــــــــــــــوی زمان ،
سوار بر اسب خیــــــــــال ،
می روم دشت به دشت ... ،
در پی آن چه * مـن * اش می خوانم ...
من به پایان زمیـن ، نزدیکـــــــــم ... !
اردیبهشت ۸۸
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 12:31 توسط عسل فلاح
|
باغ دلتنـــــــــــگی من ،
صــــــــد قفس ، بی برگی ست ...
هر سحـــــرگاه و غروب ،
قفس تنهـــــــــایی ،
می فشارد تن هر ساقه ی بی بار درخت ...
مرغ صحرای خیـــــــــــــال ،
از ســــــــر باغ ، گذشـت ! ...
خرداد۸۸
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 12:24 توسط عسل فلاح
|
می نشیند لکه های سرد و بی پروای درد
بر تن بی مأمنــــــــــــــــــم ...
کی توانم به گریــــــــز ؟ ...
من خیـــــــــالم ... تو ، قلــــــــــــم ...
اردیبهشت ۸۸
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 12:12 توسط عسل فلاح
|
از سر بام کبــــــــــــــود ،
می کنم چند ستــــاره ،
می نشانم به تنـــــــم ...
من ، عروس ماهــــــم !
چه درخشـــــــان و چه زیبـــــــا شـده ام ...
مــــــــاه دیـوانه ، به عریانی من ، می خـنــــدد ...
اردیبهشت ۸۸
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:27 توسط عسل فلاح
|